تبلیغات
ما اینجا زندگی دلخواه مون رو می سازیم اگه به تغییر زندگی تون فکر میکنید ، این کانال براتون برنامه عملی داره - این كیه نصف شبی سر قبر روح‌ا... داداشی زار می‌زند؟
ما اینجا زندگی دلخواه مون رو می سازیم اگه به تغییر زندگی تون فکر میکنید ، این کانال براتون برنامه عملی داره
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ :ایمان حیدر
نویسندگان
برچسبها

داستان برادرکشی از زبان علی داداشی؛

صدای زنگ در هراسناك بود. انگار بلایی در پس آن مانده و آمده تا آوار شود. «علی داداش» و اهل خانواده هنوز سیاه‌پوش پدر هستند و باور ندارند كه تا چند ثانیه بعد مصیبتی دیگر در راه است. در را كه باز می‌كنند یكی از اهالی محل فریاد می‌كشد «علی‌آقا بدو روح‌ا... را با چاقو زدند» از این لحظه به بعد تا به امروز روایت علی داداش شروع می‌شود. برادری كه نفهمید پله‌ها را چندتا یكی پایین دوید تا از اصل ماجرا باخبر شود. روز گذشته زمانی كه با او در این‌باره صحبت می‌كردیم به روزهای بی‌برادری اشاره كرد كه تا به امروز چطور گذشته و هنوز هم باور ندارد كه روح‌ا...‌اش دیگر نمی‌آید. از اینجا به بعد ماجرا را از زبان علی داداشی بخوانید.

تا روز مرگم باور نمی‌كنم

خبر دادند در حوالی خیابان پونه 45 متری گلشهر درگیری شده و او را با چاقو زده‌اند. مثل دیوانه‌ها در دل سیاهی شب به دنبال بیمارستانی می‌دویدم كه او را بودند. هزار تا فكر و خیال جلوی چشمانم می‌آمد و می‌رفت جز دیدن جنازه روح‌ا.... مگر می‌شود روح‌ا... مرده باشد. یاد اتفاق‌هایی افتادم كه در بچگی برایش رخ داده بود. یك بار وقتی سه‌ سالش بود زیر ماشین جیپ سیمرغ یكی از فامیل‌ها خوابش برده بود ماشین از رویش رد شد اما خدا او را برای پدر و مادرم نگه داشت. شاید باور نكنید كه یك جیپ سیمرغ از روی شكم یك بچه 3 ساله رد شود و چیزی نشود اما این اتفاق افتاد. یك بار دیگر وقتی چهارده، پانزده سالش بود از روی تاب افتاد و جفت دست‌هایش شكست. استخوان هر دست از آرنجش بیرون زده بود و پلاتین گذاشتند. با این حال و با این همه اتفاق روح‌ا... ماند و تبدیل به قویترین مرد ایران و جهان شد. خدا كند این بار هم چیزی نشده باشد. با خدا نذر و نیاز می‌كنم دوباره لبخند همیشگی‌اش را ببینم كه می‌گوید: «علی» داداش چیزی نیست نگران نشو. اما حیف كه ندیدم.

بچه مظلوم و ضعیف خانه

یازده خواهر و برادریم (چهار دختر و هفت پسر) روح‌ا... پسر آخر و بچه دهم خانه بود. ضعیف و مظلوم و برای همین از همان بچگی حواسم به او بود. كار به جایی رسید كه مثل بچه‌ام دوستش داشتم. باور كنید از سنگ صدا در می‌آمد از روح‌ا... نه و برای همین خیلی كمكش می‌كردم. گهگاه همان موقع‌ها دوستانم مسخره‌ام می‌كردند كه نترس اتفاقی برای روح‌ا... نمی‌افتد اما من توجهی نداشتم. به خاطر همان روزها الان داغونم و قبول ندارم كه روح‌ا... مرده. شاید با مرگم باورم شود كه روح‌ا... نیست و نمی‌آید. هیچ‌وقت روی حرف من حرف نمی‌زد. سنگ صبورم شده بود. تابستان‌ها كار می‌كرد و درسش را هم می‌خواند. شاگرد معمولی بود و در نهایت هم دیپلمش را گرفت و دیگر ادامه تحصیل نداد. عاشق ورزش بود.

از كشتی تا بدنسازی

قطرات اشك با یادآروی خاطرات بچگی‌ و دوران نوجوانی دو برادر روی صورت علی داداشی برق می‌زند. همین اول صحبت نفس‌هایش به شماره افتاده و بغض سنگینی راه گلویش را بسته است. با هر زحمتی هست ادامه می‌دهد: «یادمه زمانی كه ده، یازده سالم بود رفتم دنبال كشتی و روح‌ا... هم با من می‌آمد. او علاقه‌ای به كشتی نداشت و فكر می‌كردم شاید به خاطر من او هم علاقه‌مند شود كه نشد. عشق بدنسازی داشت. عكس و پوستر قهرمانان بدنسازی را جمع می‌كرد و گهگاه صورت آنها را در می‌آورد و با گذاشتن صورت خودش پشت پوسترها ژست می‌گرفت. لاغر و نحیف بود و با این شیرین كاری‌ها خنده‌دار می‌شد. بعدها به خاطر مشكلات مالی باشگاه كشتی را ول كردم اما دوست داشتم روح‌ا... برود. یك بار موفق شدم اسم او را در یك باشگاه بنویسم اما دوستانم خبر دادند كه روح‌ا... نمی‌آید. یك شب رفتم مچش را گرفتم. دیدم جلوی یك باشگاه بدنسازی روی پله‌ها نشسته و دستش زیر چانه محو تماشا است. تصویری كه هنوز جلوی چشمانم است. همان وقت گفتم روح‌ا... از رو رفتم بیا بریم بدنسازی كه كار شروع شد. پانزده سالش بود رفت دنبال بدنسازی و ظرف یك سال نفر چهارم استان شد. پیشرفت فوق‌العاده‌ای داشت و خیلی زود حرفه‌ای شد و اسمش سرزبان‌ها افتاد. به قهرمانی كشور رسید و یادمه رقیبانش همیشه دنبال می‌كردند كه روح‌ا... در مسابقه هست یا نیست. همان اول كه شروع كرد به من گفت علی داداش برای تغذیه چه‌كار كنم گفتم به جای چیپس و پفك فقط باید سیب‌زمینی بخوری. روزی پنج وعده غذا می‌خورد كه یكی از وعده‌ها یك كیلو سیب‌زمینی بود.

قویترین مرد ایران خاك پای مادر

بار اول كه قویترین مرد ایران شد مدالش را آورد گردن مادرم انداخت. خدابیامرز مادرم آن موقع‌ها زنده بود و فوت نكرده بود. خدابیامرز آن مدال سنگین را مثل یك جواهر قیمتی دور گردنش انداخته و پزش را می‌داد كه پسرش قویترین مرد ایران است. روح‌ا... احترام ویژه‌ای برای پدر و مادرمان قایل بود. بیشتر مواقع پس از كسب قهرمانی‌های حرفه‌ای سینه خیز می‌رفت و كف پای مادر را بوس می‌كرد. با پدرم همیشه شوخی می‌كرد و می‌خندید. شبی كه روح‌ا... را زدند یك روز از چهلم پدرمان گذشته بود. هنوز سیاهپوش پدر بودیم كه با این اتفاق تا آخر عمر سیاهپوش شدیم. خیلی از ورزشكاران و بدنسازانی كه با پدر و مادرشان تندی می‌كردند بعد از دیدن رفتار روح‌ا... با مادرمان تغییر رویه داده و به پدر و مادرشان احترام می‌گذاشتند. به نظر من روح‌ا... 99 درصد موفقیت‌هایش را مرهون دعای خیر پدر و مادر بود و یك درصد هم زحمت‌های خودش كه ورزش می‌كرد تا برای مسابقات آماده شود.

محراب فاطمی اسطوره است

«بحث قویترین مردان كه پیش آمد احترام ویژه‌ای برای محراب فاطمی قایل بود. می‌گفت: محراب اسطوره است. روح‌ا... خیلی افتاده بود. یادمه برای همان مسابقات قویترین مردان در حالی كه رقیبانش هم آیتم‌های را برای تمرین در اختیار داشتند او با ابتدایی‌ترین وسایل خودش را آماده می‌كرد. با یك میله هالتر، كنده آماده می‌شد و می‌رفت حرف اول را می‌زد. سال اول سوم شد اما ناامید نشد و به قهرمانی رسید.»

علی داداش شب‌های نوروزی را به یاد می‌آورد كه با اهل خانواده به همراه پدر جلوی تلویزیون می‌نشستند تا هنرنمایی روح‌ا... در مسابقات قویترین مردان ایران را ببینند. می‌گوید: همان موقع‌ها شایعه می‌كردند كه پشت صحنه این برنامه دعوا شده در حالی كه این طور نبود. روح‌ا... با همه می‌جوشید و احترام ویژه‌ای برای همه حریفان قایل بود. این اخلاق آدمی بود كه می‌توانست در در بیست ثانیه پانصد كیلو آیتم را در فاصله ده تا 15 متر جابه‌جا كند.

ما بچه محل‌های قویترین مرد جهان هستیم

خانه پدری علی داداشی و روح‌ا... در حصارك كرج است. محله‌ای كه رهگذرانش بارها قویترین مرد ایران و جهان را دیده بودند كه با بچه‌ محل‌هایش ایستاده و می‌گفت و می‌خندید. خاكی بود. انگار نه انگار كه قهرمان است و بخواهد به همین هوا خودش را بگیرد و بچه محل‌ها را تحویل نگیرد. اهل این حرف‌ها نبود. به خاطر همین رفتارش بود كه در روز تشییع جنازه‌اش جمعیتی عظیم سپاهپوش شده و بر سر و سینه می‌زدند. بچه محل‌هایی كه در این روزهایی كه او را نمی‌بیننند افسرده شده و حال و حوصله‌ای برای حرف زدن با هم ندارند. عشق‌شان روح‌ا... بود و پزش را به دیگر محله‌های كرج می‌دادند كه روح‌ا... داداشی بچه محل ماست اما دست اجل نگذاشت كه این‌گونه باشد و او را با خود برد.

این كیه نصف شبی سر قبر روح‌ا... زار می‌زند؟

«علی داداش» هر روز به برادر كوچك و مظلومش در امامزاده محمد حصارك سر می‌زند. ملاقاتی كه تنهایی نیست و همواره بیشتر بچه محل‌ها هم با او می‌آیند. به غیر از این در این مدتی كه روح‌ا... رفته خیلی‌ها از شیراز و اهواز و دیگر شهرهای ایران برای او مراسم گرفته و سرخاكش هم آمده‌اند. مزاری كه تا ساعت یك و دو نیمه شب در این ایام ماه رمضان فاتحه‌خوان دارد. علی داداش خاطره‌ای دارد:«یك شب ساعت یك نصفه شب بود دیدم یكی نشسته بالای مزار و زار می‌زند. رفتم جلو دیدم حسین فاطمی است. هر پنج برادر فاطمی آمدند و مرا دیدند. از آنها و آقای افضلی، رییس فدراسیون بدنسازی و پاورلیفتینگ تشكر می‌كنم. از همه دوستان و قهرمانان بدنسازی كه در این مدت آمدند و با ما همدردی كردند كه همه اینها نشان می‌دهد رفتار روح‌ا... چطوری بوده. مردمی كه در روز تشییع جنازه بودند همه و همه از روح‌ا... خاطره داشتند و به خاطر او آمده بودند. آن روز به من ثابت شد روح‌ا... فقط مال ما نبوده او قهرمان ملی یك ملت بوده.

می‌خواست ازدواج كند

بیشترین حسرت علی داداش درباره برادری كه از دست رفته مربوط به ازدواج اوست. قرار بود در سه، چهار ماه آینده پس از مسابقات قهرمانی جهان در گرجستان ازدواج كند. خواهرانم دست به كار شده و دو، سه گزینه در نظر داشتند تا به روح‌ا... معرفی كنند. روح‌ا... شرم و حیای زیادی داشت و همیشه از این حرف‌ها فرار می‌كرد. با خواهر كوچكترمان و همسر من تمام حرف‌هایش را می‌زد. الان خواهرانم یك چشمشان اشك و یكی خون شده همه. داشتیم آماده مجلس جشن و شادی می‌شدیم، اما عزادارمان كردند.

داداش خرجم زیاد است!

«همه بدنسازان می‌دانند كه ورزش حرفه‌ای خرج دارد. همیشه حواسم بود كه كم و كسری نداشته باشد. در سال‌های اخیر كه درآمد خوبی داشت، می‌گفتم روح‌ا... به فكر پس‌انداز باش. می‌خندید و می‌گفت: «داداش خرجم زیاد است. حرفی كه آن روزها متوجهش نمی‌شدم، اما این روزها فهمیدم كه منظورش چه بوده. یك دختر بچه با گریه آمد و گفت: «سر چهارراه‌ها كبریت می‌فروختم. یك روز روح‌ا... داداشی را دیدم و شناختم، گفتم: تمام برنامه‌هایت را نگاه كرده و طرفدارت هستم. پیگیر شد و دید به خاطر فقر دارم كبریت‌فروشی می‌كنم، هزینه تحصیلم را داد. الان بی‌برادر و یاور شدم.»

علی اینها را می‌گوید و گریه امانش نمی‌دهد: «یك‌جای دیگر متوجه شدیم شش میلیون تومان به چند تا جهیزیه كمك كرده. خیلی نمونه‌های دیگر كه گفتن ندارد. یاد روزهایی افتادم كه سر چهارراه‌ها همیشه از دستفروش‌ها خرید می‌كرد.» می‌گفت: «علی داداش» من دستفروشی كردم و می‌دانم اینها چه می‌كشند و چقدر سخت است. (علی داداش یادآور می‌شود كه روح‌ا... در دوران كودكی و نوجوانی سه ماه تابستان دستفروشی می‌كرد.)
این اخلاق و كردار پهلوانی بود كه در محله‌ای بزرگ شد كه خلاف بیداد می‌كرد. روز تشییع جنازه خیلی‌ها به در خانه می‌آمدند. آدم‌هایی كه ناشناس بودند، اما از كمك‌های روح‌ا... می‌گفتند. از رازداری این بچه مات و مبهوت مانده بودم. همه چیزش را به من می‌گفت، اما تمام كارهای خیرش مخفی بود و هیچ وقت اشاره‌ای به آن نمی‌كرد. برای همین از تمام مردم می‌خواهم در این ایام ماه رمضان برای روح‌ا... دو ركعت نماز بخوانند.

قول و قراری با برادر كوچكتر

خاطرات گذشته جلوی چشمان برادر سیاه‌پوش رژه می‌رود. هنوز مرگ برادر كوچك را باور ندارد. یاد روزهایی افتاده كه روح‌ا... چون بچه‌ای سر به راه از راه علی داداش خارج نمی‌شود. محله حصارك كرج و خلاف‌هایی كه در آن بیداد می‌كند. به سمت هیچ‌كدام نمی‌رود. علی داداش مثل سایه‌ای بالای سرش همه‌جا مواظبش است. روح‌ا... همیشه می‌خواست زحمات برادر را جبران كند. برادری كه به او گفته بود: «روح‌ا... جان اگر می‌خواهی برای من كاری كنی، خوب زندگی كن و به سراغ خلاف نرو» كه همان هم شد. روح‌ا... هیچ‌وقت اهل شرارت و دعوا نبود. علی می‌گوید: «قوی‌ترین مرد ایران و جهان بود، اما هیچ‌وقت نمی‌گفت پوز فلانی را زدم یا رویش را كم كردم. از غیبت متنفر بود و این یكی، دو سال اخیر كه باشگاه باز كرده بود به همه كمك می‌كرد. یادمه هیچ وقت الكی كسی را سر كار نمی‌گذاشت با شاگردانش همیشه روراست بود. اگر كسی استعدادی داشت، می‌گفت بدنسازی را دنبال كن. اگر هم نداشت، می‌گفت بی‌خودی خودت را الاف نكن، برو دنبال یك رشته دیگر و برای همین اخلاقش دوستش داشتند.

برادری كه به خون نشست

تمام این خاطرات رد و بدل شد تا رسید به لحظه‌ای كه هیچ‌وقت نمی‌خواست وتصورش را نداشت را با چشمان خود شاهدش باشد. برادری كه به خون نشسته بود. علی داداشی درباره آن شب شوم می‌گوید: «وقتی خبر دادند روح‌ا... را با چاقو زدند، باورم نمی‌شد. اهل دعوا نبود، چه برسد به اینكه او را با چاقو بزنند. رسیدم بیمارستان و تمام دنیا روی سرم خراب شد. رفتم آگاهی تا قاتل را ببینم. به سرهنگ مسوول پرونده قول داده بودم خونسرد باشم كه ای كاش قول نداده بودم. او همه‌چیز مرا گرفته بود. شما فكر می‌كنید روح‌ا... حریفشان نمی‌شد؟ مردی كه در عرض ثانیه‌ای 500 كیلو وزنه را جابه‌جا می‌كرد، می‌توانست به راحتی حریف سه نفر شود. از قاتل پرسیدم: «چرا او را با چاقو زدی؟» جواب داد: «ترسیدم.»

هنگام درگیری روح‌ا... از ماشین پیاده شده و می‌گوید: «مرا نمی‌شناسید؟ من روح‌ا... داداشی هستم؛ بروید.» اما امانش نمی‌دهند. قاتل می‌گفت: «من باور نكردم او روح‌ا... داداشی باشد و با چاقو زدمش.» علی داداش دوست ندارد درباره نحوه مرگ برادر حرف بیشتری بزند. وكیل پرونده آقای مهرپرور تعریف می‌كرد: «قاتلان با یك پراید مشكی از سمت راست ماشین روح‌ا... با دوست او كه در كنارش نشسته بود بگو مگو می‌كردند و دعوا از اینجا شروع می‌شود. می‌گویند: «فكر كردید بچه كرج هستید.» در حالی كه خودشان هم بچه كرج بودند. علی اشاره می‌كند: «شیشه ماشین روح‌ا... دودی بود و آنها او را از بیرون ندیده بودند و برای همین وقتی هیكلش را می‌بینند، قاتل او را با چاقو می‌زند. نامرد با نوك چاقو شاهرگ او را بریده بود. ظرف 10 ثانیه تمام هیكل روح‌ا... خون خالی شده بود. الان دلم می‌سوزد كه چرا نمایندگان محترم مجلس خیلی زودتر از این برای حمل سلاح سرد تصمیم‌گیری نكردند تا شاهد چنین فاجعه‌ای نباشیم؟ به نظر من در مرگ روح‌ا... قاتل‌ها از اخلاق او سوءاستفاده كردند. اخلاق و روحیه آرام او كه اگر اهل دعوا بود، به راحتی هر سه نفر را مچاله می‌كرد.»

انتقام نه، فقط قصاص

علی داداش در آخرین حرف‌هایش با حزن و اندوه زیادی می‌گوید: «در مساله مرگ روح‌ا... و مرگ او الان دیگر فقط ما تصمیم‌گیرنده نیستیم. دنبال انتقام هم نیستم بلكه تمام ایران از من قصاص قاتل را می‌خواهند. قصاص در همان‌جایی كه برادرم را به خون نشاندند. جمعیتی كه برای اولین دادگاه آمده بودند ببینید آنها صاحب خون روح‌ا... هستند.

به نیابت از روح‌ا... می‌رویم كربلا

در مراسم هفتم روح‌ا... داداشی فیلمی از او نمایش داده شد كه در برنامه صندلی داغ اشاره كرده كه تنها آرزویش زیارت كربلاست. كربلایی كه قاتلین نگذاشتند به زیارت آقا و مولایش برود. علی داداش با گریه می‌گوید: «قرار شده بعد از ماه رمضان با سی،‌ چهل نفر از ورزشكاران به نیابت از او به كربلا رفته و آقا امام حسین را زیارت كنیم. سفری كه همیشه آرزویش را داشت و اجل نگذاشت به آرزویش برسد.

تعطیلی برنامه قویترین مردان شایعه است

علی داداشی درباره شایعاتی كه درباره تعطیلی برنامه قویترین مردان به خاطر مسایلی كه بر امیر قرایی و روح‌ا... داداشی گذشته خبر داد، این طور نیست و در صحبتی كه با یكی از مسوولان سیما داشته این برنامه برای سال جدید هم تهیه می‌شود.

روح‌ا... داداشی امسال هم در قویترین مردان هست

علی داداشی پس از اشاره به این خبر تاكید می‌كند: «روح‌ا... هم در این برنامه خواهد بود. مطمئن باشید. راه او ادامه دارد و از همین حالا دنبالش هستیم تا آدمی كه با نام و یاد روح‌ا... به این برنامه می‌رود را آماده كنیم. جالب‌ترین حرف علی داداش درباره پسر 5 ساله‌اش است. می‌گوید: «اصلا دوست ندارم پسرم دنبال ورزش قهرمانی برود. می‌دانید چرا این حرف را می‌زنم. به خاطر این می‌گویم دوست ندارم پسرم دنبال ورزش برود چون جایی زندگی می‌كنیم كه قدر قهرمان‌هایمان را نمی‌دانیم و به همین راحتی از دستشان می‌دهیم. البته من جا دارد یك بار دیگر از مردمی كه در این مدت با ما بودند و همدردی كردند تشكر كنم. دست آنها را می‌بوسم.

بلوتوث‌های كثیف

علی داداشی در پایان از بلوتوث‌هایی كه از جنازه چاقو خورده و گلوی پاره شده برادرش و همچنین شستشوی جنازه او پخش شد، ابراز انزجار كرده و می‌گوید: «نمی‌دانم چه كسی آنها را گرفت اما كارش خیلی كثیف بود و ای كاش این كار را نمی‌كرد. آن آدم با این كارش تصور و ذهنیت مردم از چهره یك قهرمان را به هم زد و من و خانواده‌ام هیچ وقت او را نمی‌بخشیم. داداشی در پایان از فرماندار و شهردار كرج و همچنین سیدحسن افضلی و تمام مردمی كه برایش در شهرهای مختلف مراسم یادبود گرفتند تشكر كرد و خبر داد به زودی نمایشگاهی از كاپ‌ها و مدال‌ها و لباس‌های این قهرمان برگزار خواهد شد.
www.alborznews.net





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 18 خرداد 1391
دوشنبه 16 مرداد 1396 07:31 ق.ظ
You ought to be a part of a contest for one of the best
blogs on the web. I am going to recommend this web site!
شنبه 14 مرداد 1396 09:24 ب.ظ
A person necessarily lend a hand to make severely articles I'd state.
That is the first time I frequented your website page and up to now?
I amazed with the analysis you made to make this particular
post amazing. Magnificent job!
جمعه 13 مرداد 1396 01:24 ب.ظ
Thanks for sharing such a fastidious opinion, piece of writing is
fastidious, thats why i have read it completely
پنجشنبه 12 مرداد 1396 09:38 ب.ظ
Thanks in favor of sharing such a fastidious thought, paragraph
is pleasant, thats why i have read it entirely
شنبه 7 مرداد 1396 01:00 ق.ظ
Hi there, I do believe your web site could possibly be having browser compatibility issues.
Whenever I look at your website in Safari, it looks fine however when opening in I.E.,
it's got some overlapping issues. I merely wanted to give you a quick heads up!
Aside from that, great blog!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی